گنجور

 
جامی

مه اشترسوار من که شد رخش فلک پستش

خوش آن رهرو که در قید مهار مهر دل بستش

تن پاکش به پاکی دست برد از چشمه حیوان

خضر کی یابد آن دولت که ریزد آب بر دستش

ز شاخ سدره آمد نخل او برتر عجب دارم

که چون آسیب سنگ ناکسان نوشین رطب خستش

اگر صد نشتر محنت رسد بس باشد این مرهم

که سوی سینه ریشان التفات خاطری هستش

به کحل دولت گیتی سیه چشمی نکرد آری

سواد از سرمه «مازاغ » دارد نرگس مستش

گذشت از سی و چل بر ساحل بحر طلب عمرم

خوش آن کافتد چو او صیدی پس از پنجاه در شستش

بود وصاف او جامی دلش را برق غم بادا

اگر حرفی نه در وصف رخ او از زبان جستش

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
اثیر اخسیکتی

مسلمانان فغان از دست چشم کافر مستش

دل آزاد من چون دید سحری کرد و بربستش

خیالت چون نهم بر دل از آن بدعهد بی حاصل

دل من گر بخون دل بگرید جان آن هستش

سیاها، روی مظلومی که خواهد روی گلرنگش

[...]

اهلی شیرازی

خوش آن ساعت که آن ساقی نشاننم پیش خود مستش

نهد آن کاسه بر دست من و من بوسه بر دستش

فغان از زهر چشم او چه مرد افکن شرابست این

می تلخی چنین آنگاه ساقی نرگس مستش

دل از سرو بلند او بطوبی کی شود مایل

[...]

فیاض لاهیجی

نگردید آشنای می لب از خویشتن مستش

دل پیمانه خون شد ز انتظار بوسة دستش

به ناخن تازه دارم زخم تیرش را که می‌خواهم

در ایّام جدایی یادگاری باشد از شستش

پریشان کردن دل چون صبا آواره‌ام دارد

[...]

سیدای نسفی

نمی آید برون از صفحه آشوب تا هستش

به مشق فتنه کرده کاتب ایام پابستش

برای قتلم انشا کرد خطی نرگس مستش

به خونم زد رقم تا با قلم شد آشنا دستش

حزین لاهیجی

چو موج می جدا از باده نتوان کرد پیوستش

بود میخانه زیر دست مژگان سیه مستش

چو آن کافر که اسلام آورد از بی نواییها

ره دین می رود زاهد، که دنیا نیست در دستش

گذر کرد از گلویم ناوکش چون قطرهٔ آبی

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه