گنجور

شمارهٔ ۲۳۱

 
جامی
جامی » دیوان اشعار » واسطة العقد » غزلیات
 

سوار من که غبار رهش به ماه رسید

نشسته گرد به رخ چاشتگه ز راه رسید

چو مه به موکب سیاره بود شبگیرش

ولی جریده چو خورشید چاشتگاه رسید

پناه ساخته خورشید را به مشکین چتر

به فرق راه نشینان بی پناه رسید

ز کوس شاهی و بانگ سپاهیش برخاست

خروش و ولوله از شهر و کو که شاه رسید

سرم ز طارم عزت به خاک پاش فتاد

ز آستان مذلت به صدر جاه رسید

نکرده دعوی عشقش هنوز سینه به آه

ز اشک سرخ من از هر مژه گواه رسید

چه نعره ها که برآمد ز صوفیان از ذوق

چو نظم دلکش جامی به خانقاه رسید



🖰 با دو بار کلیک روی واژه‌ها یا انتخاب متن و کلیک روی آنها می‌توانید آنها را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

🖐 شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف) | 🔍 شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

🎜 معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است ...

📷 پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی، 📖 راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

دریای سخن