گنجور

 
جامی

به بزم وصل ما و من نگنجد

همه جان شو که آنجا تن نگنجد

میان عاشق و معشوق تنگ است

چنان صحبت که پیراهن نگنجد

دل تنگم چه جای محمل عشق

شتر در چشمه سوزن نگنجد

ز داغت دل چنان پر لاله باغیست

که در وی سوری و سوسن نگنجد

ز لعلت دمبدم چندان در اشک

فروریزم که در دامن نگنجد

ز دود دل چنان شد خانه ام پر

که نور ماه در روزن نگنجد

خیالش را مکن جامی به دل جای

بساط شاه در گلخن نگنجد

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
ناصر بخارایی

هوایت در دماغ من نگنجد

خیالت در سر سوزن نگنجد

به زلفت دل نبستم، زانکه سگ را

کمند شاه در گردن نگنجد

به دامن چون چکانم گریه از چشم

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه