گنجور

 
ناصر بخارایی

هوایت در دماغ من نگنجد

خیالت در سر سوزن نگنجد

به زلفت دل نبستم، زانکه سگ را

کمند شاه در گردن نگنجد

به دامن چون چکانم گریه از چشم

که کس را بحر در دامن نگنجد

دم من در دل سختت نگیرد

که این آتش در آن آهن نگنجد

صبا تا داد گل را از تو بوئی

گل از شادی به پیراهن نگنجد

کجا بیند رخت ار چشم ناصر

که آن خورشید در روزن نگنجد

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
جامی

به بزم وصل ما و من نگنجد

همه جان شو که آنجا تن نگنجد

میان عاشق و معشوق تنگ است

چنان صحبت که پیراهن نگنجد

دل تنگم چه جای محمل عشق

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه