گنجور

 
جامی

قامتت نیزه و رخسار تو ای عشوه پسند

آفتابیست که گشته ست یکی نیزه بلند

گریه ام کم نشد از لاله و نسرین بی تو

راه سیل از خس و خاشاک کجا گردد بند

ذوق پابوس توام کشت و ندارم زهره

که بپرسم ز دولعل تو که یک بوسه به چند

آمدم تا فکنی سایه لطفم بر سر

سرو بالای تو چون سایه ام از پای فکند

می کشم درد دلی بی تو که مجنون نکشید

می کنم کوه غمی بی تو که فرهاد نکند

هر سحر تا نرسد چشم بدت چرخ کند

مجمر از جرم خور از ثابت و سیاره سپند

جامی از لطف ترنم به غزلهای کمال

عندلیبیست خوش الحان به چمن های خجند

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
ناصرخسرو

ای شده چاکر آن درگه انبوه بلند

وز طمع مانده شب و روز بر آن در چو کلند

بر در میر تو، ای بیهده، بسته طمعی

از طمع صعبتر آن را که نه قید است و نه بند

شوم شاخی است طمع زی وی اندر منشین

[...]

مولانا

شمس تبریز! تو جانی و همه خلق تن‌اند

پیش جان و تن تو صورت تنها چه تنند

همام تبریزی

برو ای زاهد مغرور و مده ما را پند

عاشقان را به خدا بخش ملامت تا چند

من دیوانه ز زنجیر نمی‌اندیشم

که کشیده‌ست مرا زلف مسلسل در بند

خسروان از پی نخجیر دوانند ولی

[...]

حکیم نزاری

آن کدام‌اند و کیان‌اند و کجا می‌باشند

کز خرد دور و برانگیخته با اوباش‌اند

گرچه آزرده و رنجور شود دل‌هاشان

از جفای دگران سینۀ کس نخراشند

برِ این کِشته گر ابلیس خورد گر آدم

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه