گنجور

 
جامی

عاشقم اما نمی گویم کجا

بیخودم لیکن نمی دانم چرا

بیخودم زان می که آن را نیست جام

عاشقم جایی که آنجا نیست جا

حبذا زان می که از یک جرعه ساخت

از وجود خویشتن فانی مرا

ساقیا یک جرعه دیگر ببخش

تا شوم فانی ز پندار فنا

چون ز پندار فنا فانی شوم

برزنم سر از گریبان بقا

عشق بازم با تو فارغ آمده

از خیال غیر و پندار سوا

بلکه من هم از میان بیرون روم

جامی آسا با تو بگذارم تو را