گنجور

شمارهٔ ۲۹۶

 
جامی
جامی » دیوان اشعار » خاتمة الحیات » غزلیات
 

هر روز که در میدان چوگان زدن آغازی

بس کس که کند پیشت چون گوی سراندازی

دلها به دم رخشت هست از رگ جان بسته

آیند کشان از پی هر سوی که می تازی

عشاق به میدانت بازند به جد سرها

وین طرفه که سربازی پیش تو بود بازی

از ننگ نمی سازی گوی از سرما هرگز

با تنگدلان گویی داری سر ناسازی

تا خاک سم اسپت شد تاج سرم هستم

از تاجوران یکسر برتر به سرافرازی

جز بر سر من مشکن چوگان که مرا نبود

چون گوی درین معنی با کس سرانبازی

جامی سخن نادر کی فهم کند هر کس

آن به که بدوزی لب از نادره پردازی



🖰 با دو بار کلیک روی واژه‌ها یا انتخاب متن و کلیک روی آنها می‌توانید آنها را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

🖐 شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفعول مفاعیلن مفعول مفاعیلن (هزج مثمن اخرب) | 🔍 شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

🎜 معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است ...

📷 پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی، 📖 راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

پیشنهاد آهنگهای مرتبط از Spotify