گنجور

 
جامی
 

گر هر حرام بودی چون باده مست کاره

همواره مست بودی شیخ حرامخواره

حاشا که باده نوشان ریزند جرعه بر وی

اندیشه های پنهان گر سازد آشکاره

عارف به کنج خلوت خاموش و سر عرفان

با این و آن مقلد گفته هزارباره

در قعر بحر ماهی بسته دهان و غوکان

بگشاده لب به دعوی بی معنی ازکناره

دیوانه وار واعظ گوید سخن پریشان

گرد آمده گروهی بر وی پی نظاره

سر رشته تعلق نگسسته صوفی از خود

بخیه زدن چه سودش بر دلق پاره پاره

گیرند چون شماره جامی مقلدان را

کن جهد آنکه باشی بیرون ازان شماره