گنجور

شمارهٔ ۲۷۷

 
جامی
جامی » دیوان اشعار » خاتمة الحیات » غزلیات
 

گر هر حرام بودی چون باده مست کاره

همواره مست بودی شیخ حرامخواره

حاشا که باده نوشان ریزند جرعه بر وی

اندیشه های پنهان گر سازد آشکاره

عارف به کنج خلوت خاموش و سر عرفان

با این و آن مقلد گفته هزارباره

در قعر بحر ماهی بسته دهان و غوکان

بگشاده لب به دعوی بی معنی ازکناره

دیوانه وار واعظ گوید سخن پریشان

گرد آمده گروهی بر وی پی نظاره

سر رشته تعلق نگسسته صوفی از خود

بخیه زدن چه سودش بر دلق پاره پاره

گیرند چون شماره جامی مقلدان را

کن جهد آنکه باشی بیرون ازان شماره



🖰 با دو بار کلیک روی واژه‌ها یا انتخاب متن و کلیک روی آنها می‌توانید آنها را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

🖐 شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفعول فاعلاتن مفعول فاعلاتن (مضارع مثمن اخرب) | 🔍 شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

🎜 معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است ...

📷 پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی، 📖 راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

دریای سخن