گنجور

 
جامی

بود جمله لطف آن زنخدان ساده

ولی باشد آن غبغب از وی زیاده

نه غبغب بلورینه جامیست گویی

نهاده در او سیبی ازسیم ساده

همانا کزان عارض آب لطافت

تراویده زیر زنخدان ستاده

چو گردابی آمد ز طوفان فتنه

دراو صد دل آشنایان فتاده

زلالیست گرد آمده زابر رحمت

دوصد تشنه جان از تمناش داده

چو طوقیست از سیم کش هرکه دیده

به طوق غلامیش گردن نهاده

چه سان سر کشد جامی از طوق شوقش

که مسکین چو قمری بدان طوق زاده

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
وطواط

زهی ! قصر خوارزمشاهی ، که دولت

ندارد مگر سوی او رخ نهاده

ز سقفش ستاره بعبرت بمانده

ز وهمش زمانه بحیرت فتاده

چو او چشم گردون بخوبی ندیده

[...]

سوزنی سمرقندی

قوامی بگو از دل سهل و ساده

که با ماده نری و با نر ماده

بداد و به . . . اد است میل تو لیکن

به دادن سواری به گادن پیاده

چو بز . . . ن بصحرا نهی وقت دادن

[...]

جامی

رسید از ره آن شاه خوبان پیاده

قبا چست کرده کله کج نهاده

پی قتل عشاق ز ابرو و غمزه

کمانی کشیده خدنگی گشاده

ز روی زمین چون قدم برگرفته

[...]

شیخ بهایی

که در دام نفس و هوی اوفتاده

به لهو و لعب، عمر بر باد داده

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه