گنجور

شمارهٔ ۱۲۲

 
جامی
جامی » دیوان اشعار » خاتمة الحیات » غزلیات
 

دل دید لبت وز دو جهان بی خبر افتاد

بین مستی این می که عجب کارگر افتاد

هرجا ز تو شوریست همانا که ز خوبان

در طینت پاک تو نمک بیشتر افتاد

زلف سیهت سوخته از برق تجلیست

چون عکس دو رخسار تو بر یکدگر افتاد

تا ناوک تو بر سپر افتاد نه بر من

صد چین به چین از حسدم چون سپر افتاد

پروانه ز سوزی که مرا هست چه آگاه

کان شعله مرا در جگر او را به پر افتاد

خالیست دل افروز به هر رو که نشان ماند

هرجا به بتان زآتش تو یک شرر افتاد

گر زیور طوق سگ تو بایدت اینک

از خون دلم لعل و ز اشکم گهر افتاد

جامی غزل سعدی و آنان که جوابش

گفتند چو بشنیدبه این نظم درافتاد

این نظم نه در پایه سعدیست ولیکن

با گفته یاران دگر سر به سر افتاد



🖰 با دو بار کلیک روی واژه‌ها یا انتخاب متن و کلیک روی آنها می‌توانید آنها را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

🖐 شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفعول مفاعیل مفاعیل فعولن (هزج مثمن اخرب مکفوف محذوف) | 🔍 شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

🎜 معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است ...

📷 پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی، 📖 راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

پیشنهاد آهنگهای مرتبط از Spotify