گنجور

 
جامی
 

برهنگان چمن باز سبزپوش شدند

ز تیغ خور سپر رند باده نوش شدند

نوای عیش زد از شاخ سرو مرغ سحر

معاشران همه در نعره و خروش شدند

فقیه مدرسه با طالبان حلقه درس

کشیده صف به در پیر میفروش شدند

کجاست طاقت می صوفیان صومعه را

که ناچشیده به بویی ز عقل و هوش شدند

خوش آن کسان که چنان مست و بیخودند امروز

که فارغ از غم فردا و یاد دوش شدند

حدیث عشق به تقلید لذتی ندهد

خوش آن گروه کزین گفت و گو خموش شدند

رسید گفته جامی به بلبلان چمن

زبان نطق ببستند و جمله گوش شدند