گنجور

 
جامی
 

ای خوش آنان که خم طره یاری گیرند

یکدم از پیچ و خم دهر کناری گیرند

تا ازین لجه رسد زورق امید به لب

لب جوی و لب جام و لب یاری گیرند

تا درین بی سر و بن صیدگه آزاد زیند

جا سر کوهی و منزل بن غاری گیرند

هیبت بادیه فقر و فنا بین که در او

هر صف مورچه را خیل سواری گیرند

بی قرارند چون آتش ز غمت سوختگان

تا نمیرند چه امکان که قراری گیرند

تیزبینان نظر از کحل بصر دوخته اند

در رهت کحل بصیرت ز غباری گیرند

جامی و روی به خاک در تو چون ز حرم

هر یک از کعبه روان راه دیاری گیرند