گنجور

 
جامی
 

عشرت خسرو و شیرین سحرم یاد آید

کوه غم بر دلم از محنت فرهاد آمد

بانگ زنجیر نهادند لقب بی خبران

آهن از ناله مجنون چو به فریاد آمد

گر نه شمشاد گل اندام من از باغ گذشت

چون صبا همدم بوی گل و شمشاد آمد

آدمیزاده بتان آفت اهل نظرند

آفت جان من آن شوخ پریزاد آمد

چون زره گشت مشبک سپر سینه مرا

بر دلم بس که ازو ناوک بیداد آمد

هوشیاران جهان بنده حرص و املند

ای خوش آن مست کزین بندگی آزاد آمد

نکته عشق به هنجار که گوید در شعر

غیر جامی که درین هر دو فن استاد آمد