گنجور

شمارهٔ ۹۶۸

 
جامی
جامی » دیوان اشعار » فاتحة الشباب » غزلیات
 

به کوی می فروشان خرده بینی

بر آن آزاده می کرد آفرینی

که از چل ساله طاعت دست خود شست

به پای خم برآورد اربعینی

نگینی داشت جم کز یمن آن بود

به ملک انس و جن مسندنشینی

بیا ساقی که هر قطره می لعل

بود در چشم ما زانسان نگینی

اگر دامان مقصودت به دست است

برافشان صوفیانه آستینی

غمش را سینه بی کینه باید

نروید این گیاه از هر زمینی

به کار خود مخوان ای شیخ ما را

که ما هم مذهبی داریم و دینی

گر آن ابرو شود محراب طاعت

ز سجده سوده گردد هر جبینی

ز خاص و عام جامی می کشد ناز

ولی خاص از برای نازنینی



🖰 با دو بار کلیک روی واژه‌ها یا انتخاب متن و کلیک روی آنها می‌توانید آنها را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

🖐 شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی) | 🔍 شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

🎜 معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است ...

📷 پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی، 📖 راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

گنجور رومیزی