گنجور

 
جامی
 

صلای باده زد پیر خرابات

بیا ساقی که فی التاخیر آفات

من و مستی و ذوق می پرستی

چه کار آید مرا کشف و کرامات

می و نقل است ورد من شب و روز

بنامیزد زهی اوراد و اوقات

سلوک راه عشق از خود رهایی ست

نه قطع منزل و طی مقامات

جهان مرآت حسن شاهد ماست

فشاهد وجهه فی کل ذرات

سعادت خواهی از عادت گذر کن

که ترک عادت است اصل سعادات

مزن بیهوده لاف عشق جامی

فان العاشقین لهم علامات