گنجور

شمارهٔ ۹۴۲

 
جامی
جامی » دیوان اشعار » فاتحة الشباب » غزلیات
 

با هر که غیر ماست چو شیر و شکر خوشی

با ما چه موجب است که چون آب و آتشی

ما همچو آب در قدمت سر نهاده ایم

ای سرو سرفراز سر از ما چه می کشی

می گفت شانه با سر زلفت که از چه رو

پیوسته در کشاکش دوران مشوشی

حال تو را نه مایه جمعیت این بس است

کآسوده در حمایت آن روی مهوشی

گفتا بلی ولی چه کنم کز فریب دهر

بس عیش خوش که گشت مبدل به ناخوشی

چون صاحب عمامه و فش فاش شد به زرق

خوش وقت بی عمامگی ما و بی فشی

آگه ز تلخکامی جامی گهی شوی

کز جام هجر همچو خودی جرعه ای چشی



🖰 با دو بار کلیک روی واژه‌ها یا انتخاب متن و کلیک روی آنها می‌توانید آنها را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

🖐 شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف) | 🔍 شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

🎜 معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است ...

📷 پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی، 📖 راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

پیشنهاد آهنگهای مرتبط از Spotify