گنجور

 
جامی

لی حبیب عربی مدنی قرشی

که بود درد و غمش مایه شادی و خوشی

فهم رازش نکنم او عربی من عجمی

لاف مهرش چه زنم او قرشی من حبشی

ذره وارم به هواداری او رقص کنان

تا شد او شهره آفاق به خورشیدوشی

گرچه صد مرحله دور است ز پیش نظرم

وجهه فی نظری کل غداة و عشی

صفت باده عشقش ز من مست مپرس

ذوق این می نشناسی به خدا تا نچشی

مصلحت نیست مرا سیری ازان آب حیات

ضاعف الله به کل زمان عطشی

جامی ارباب وفا جز ره عشقش نروند

سرمبادت گر ازین راه قدم بازکشی

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
محتشم کاشانی

شاعر خیره در اقلیم سخن می‌باشد

جان ستاننده ز اعدانه به تلخی به خموشی

گر بنابر غرضی گرچه نگوید هجوت

مدحت آن نوع بگوید که تو خود را بکشی

آشفتهٔ شیرازی

وقتی ای جاذبه عشق نکردی کششی

که بزنجیر جنون سلسله ای را بکشی

ما همه کاه و تو چون کاه ربائی ای عشق

سوی خود هر دو جهان را بکشی از کششی

گه بزلفین کج آویزی و گه با خط سبز

[...]

قاآنی

گر به تیغم بکشی زار و به خونم بکشی

من نه انکار کنم چون تو بدان کار خوشی

پیش روی تو دو زلف تو سرافکنده به زیر

چون بر خواجهٔ رومی دو غلام حبشی

خوی‌ خوش به‌ بود از روی خوش‌ ای ترک تتار

[...]

صامت بروجردی

کرد رحلت سوی جنت چو رسول قرشی

تنگ شد وسعت یثرب به بلال حبشی

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه