گنجور

شمارهٔ ۹۱

 
جامی
جامی » دیوان اشعار » فاتحة الشباب » غزلیات
 

دردمندم عاجزم بیمار و تنها و غریب

حال خود مشروح گفتم وقت لطف است ای طبیب

هر شفا در حقه غیب است و آن در دست توست

حقه بگشا و کرامت کن شفایی عن قریب

جوشش دریای فضلت نیک و بد را شامل است

گرچه از بد بدترم حاشا که مانم بی نصیب

عاشق بیمار را وصل حبیب آمد علاج

زآستانت چون روم چون هم طبیبی هم حبیب

با تو دستاویز من تنهایی و غربت بس است

با غریبان لطف و رحمت نیست از خویت غریب

عمر شیرین عیش خوش از دولت وصل تو بود

لا بقائی بعده یحلو و لا عیشی یطیب

بنده جامی را به مسکینان این درگاه بخش

استجب هذاالدعا فی شانه یا مستجیب



🖰 با دو بار کلیک روی واژه‌ها یا انتخاب متن و کلیک روی آنها می‌توانید آنها را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

🖐 شماره‌گذاری ابیات | وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف) | 🔍 شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

🎜 معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است ...

📷 پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی، 📖 راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

دریای سخن