گنجور

شمارهٔ ۸۴

 
جامی
جامی » دیوان اشعار » فاتحة الشباب » غزلیات
 

آفتاب حسن طالع شد چو افکندی نقاب

حسن طالع بین که دیدم آن رخ چون آفتاب

در خیال خط مشکین تو با عارض به هم

دمبدم چشم تر ما می زند نقشی بر آب

خاک آن در زیر سر شبها غنودن دولتی ست

عمر بگذشت و ندیدم هرگز این دولت به خواب

می کند هر دم دل بیهوشم آن لب ها هوس

مست رفت از دست و دارد همچنان ذوق شراب

داغ دل را آه های آتشین باشد نشان

دود روزن می دهد آگاهی از سوز کباب

من که در میخانه با دردی کشان هم خانه ام

خانه ام خواهد شد آخر در سر می چون حباب

گفته جامی نگیرد چون زر خالص رواج

جز به اکسیر قبول طبع شاه کامیاب



🖰 با دو بار کلیک روی واژه‌ها یا انتخاب متن و کلیک روی آنها می‌توانید آنها را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

🖐 شماره‌گذاری ابیات | وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف) | 🔍 شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

🎜 معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است ...

📷 پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی، 📖 راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

دریای سخن