گنجور

 
جامی
 

خوی که تو را ز تاب می ریخته از جبین فرو

موج بلاست آمده بر سر عقل و دین فرو

عارض توست در عرق یا ز لطافت هوا

قطره شبنم آمده بر رخ یاسمین فرو

سبزه خط عنبرین گرد لبت برآمده

یا صف مور را شده پای در انگبین فرو

جلوه گه جمال خود منظر دیده ساز اگر

در دل تنگ نایدت خاطر نازنین فرو

داشت در آن چه ذقن دل ز جهان فراغتی

کاش نمی گذاشتی گیسوی عنبرین فرو

گرد ز زلف کرده ای پاک به طرف آستین

دست فشان که ریزدت مشک ز آستین فرو

جامی خسته دل ز غم خاک چه سان کند به سر

کز مژه اش گرفت خون روی همه زمین فرو