گنجور

شمارهٔ ۸۱۹

 
جامی
جامی » دیوان اشعار » فاتحة الشباب » غزلیات
 

حبذا پیر مغان کز فیض جام پاک او

خاک را باشد نصیب ای جان پاکان خاک او

گر چه رخش همتش جولان برون زین عرصه داشت

خویش را بستم به صد سالوس بر فتراک او

باغبان روضه قدر باده گر بشناختی

بر کنار چشمه کوثر نشاندی تاک او

رفتم آن خاک در از مژگان پی تسکین شوق

آتش من تیزتر گشت از خس و خاشاک او

با خرد راز دهانش را چه آرم در میان

قاصر است از فهم این سر نهان ادراک او

چند لاف چستی و چالاکی ای سرو چمن

نیست چست این جامه جز بر قامت چالاک او

دامن جامی ز دست عشق صد جا چاک شد

می ندارد عشق دست از دامن صد چاک او



🖰 با دو بار کلیک روی واژه‌ها یا انتخاب متن و کلیک روی آنها می‌توانید آنها را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

🖐 شماره‌گذاری ابیات | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

🎜 معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است ...

📷 پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی، 📖 راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

کانال رسمی گنجور در تلگرام