گنجور

 
جامی

غمزه ات کز سعی چشم است این همه بیداد او

در فن عاشق کشی شاگرد توست استاد او

طره شبرنگ تو لیلی و دل مجنون آن

لعل شکربار تو شیرین جان و فرهاد او

عشق در هر دل که سازد بهر دردت خانه ای

اول از سنگ ملامت افکند بنیاد او

بندگی نو شد دلم را از خطت وز هر طرف

فتنه دیگر رسد بهر مبارک باد او

با رقیب سخت دل زخم زبان کردن چه سود

چون ازین سوهان نیفتد رخنه در فولاد او

رهبر کوی مغان شد پیر ما ممدود باد

بر سر اهل ارادت سایه ارشاد او

بس که شبها جامی از سرو قدت نالد بلند

می کند رم مرغ شاخ سدره از فریاد او

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
بابافغانی

فارغم از باغ و ناز سوسن آزاد او

وز فریب باغبان و جلوه ی شمشاد او

دل نخواهد سایه ی سرو و لب آب روان

کم مبادا از سر ما خنجر بیداد او

هر که را تشریف رسوایی دهد سلطان عشق

[...]

صائب تبریزی

من که در فردوس افتادم به نقد از یاد او

بی نیازم از تمنای بهشت آباد او

از سر کون و مکان آزاد برخیزد چو سرو

بر سر هر کس که افتد سایه شمشاد او

رتبه بیداد او بالاترست از التفات

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه