گنجور

 
جامی

روحی فداک ای صنم ابطحی لقب

آشوب ترک و شور عجم فتنه عرب

کس نیست در جهان که ز حسنت عجب نماند

ای در کمال حسن عجب تر ز هر عجب

هر کس نیافت جرعه ای از جام وصل تو

زین بزمگاه تشنه جگر رفت و خشک لب

تا زلف تو شب است و رخت آفتاب چاشت

«واللیل والضحی » است مرا ورد روز و شب

کامی ز لب ببخش که عشاق خسته را

صد خارخار در جگر افتاد ازان رطب

رفتن به سر طریق ادب نیست در رهت

ما عاشقیم و مست نیاید ز ما ادب

دل باد منزل غم و سر خاک مقدمت

کین موجب شرف بود آن مایه طرب

مطلوب جامی از طلبم گفته ای که چیست

مطلوب او همین که دهد جان درین طلب

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
ناصرخسرو

ای آنکه جز طرب نه همی بینمت طلب

گر مردمی ستور مشو، مردمی طلب

بر لذت بهیمی چون فتنه گشته‌ای

بس کرده‌ای بدانکه حکیمت بود لقب

چون ننگری که چه می‌نویسد بر این زمین

[...]

وطواط

ای تاج دین تازی و ای سید عرب

ای خدمت جناب تو اقبال را سبب

ای بوالغنایمی، که ترا از غنایمست

بخشودن خلایق و بخشیدن ذهب

ای رافعی، که ساعد و بازوی تو شدست

[...]

مشاهدهٔ ۱ مورد هم آهنگ دیگر از وطواط
قوامی رازی

ای داده روی تو دل غمناک را طرب

از عجب دور باش که باشد ز تو عجب

اندر غم فراق تو جانم به لب رسید

تا با تو در وصال تو لب بر نهم به لب

بس شب که تابه روز دلم بی قرار بود

[...]

انوری

دستار خوان بود ز دو گز کم به روستا

در وی نهند ده کدوی تر نه بس عجب

لیکن عجب ز خواجه از آن آیدم همی

کو بر کدوی خشک نهد بیست گز قصب

حمیدالدین بلخی

معلوم من نشد که ز احداث روز و شب

با او چه کرد گردش ایام بلعجب؟

در جام او چه کرد جهان زهر یا شکر؟

در دست او چه داد فلک خار یا رطب؟

مشاهدهٔ ۳ مورد هم آهنگ دیگر از حمیدالدین بلخی
مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه