گنجور

 
جامی

عاشقم بیچاره ام درمانده ام

بی دل و بی دین ز دلبر مانده ام

عاشقی با خواب و خور ناید درست

لاجرم بی خواب و بی خور مانده ام

تا چو جام می ز دستم رفته ای

با دل پر خون چو ساغر مانده ام

روز و شب در انتظار مقدمت

چشم بر ره گوش بر در مانده ام

چون زدی تیغی مکن بس زانکه من

زنده بهر تیغی دیگر مانده ام

رفته ام در باغ وز شوق قدت

روی بر پای صنوبر مانده ام

جامی از من سجده طاعت مجوی

چون من اکنون پیش بت سرمانده ام

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
سنایی

بستهٔ یار قلندر مانده‌ام

زان دو چشمش مست و کافر مانده‌ام

تا همه رویست یارم همچو گل

من همه دیده چو عبهر مانده‌ام

بر دم مار آمدم ناگاه پای

[...]

عطار

یا رسول الله بس درمانده‌ام

باد در کف ، خاک بر سر مانده‌ام

ملا احمد نراقی

من یکی در کار خود درمانده ام

پای در گل دست در سر مانده ام

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه