گنجور

شمارهٔ ۶۲۱

 
جامی
جامی » دیوان اشعار » فاتحة الشباب » غزلیات
 

من آن نیم که زبان را به هرزه آلایم

به مدح و ذم خسان نوک خامه فرسایم

حدیث سفله خزف، عقد گوهر است سخن

زهی سفه که من این را به آن بیارایم

به ژاژ خاییم از دست رفت مایه عمر

کنون ز حسرت آن پشت دست می خایم

ز شعر شعر کزین پیش بافتم امروز

جز آب دیده و خون جگر نپالایم

فضای ملک سخن گر چه قاف تا قاف است

ز فکر قافیه هر لحظه تنگ می آیم

سخن چو باد و من از فاعلات و مفعولات

ذراع کرده شب و روز بادپیمایم

سحر به ناطقه گفتم که ای به رغم حسود

به کارگاه سخن گشته کارفرمایم

کشم ز طبع سخن سنج رنج رخصت ده

که سر به جیب خموشی کشم بیاسایم

جواب داد که جامی تو گنج اسراری

روا مدار کزین گنج قفل نگشایم



🖰 با دو بار کلیک روی واژه‌ها یا انتخاب متن و کلیک روی آنها می‌توانید آنها را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

🖐 شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف) | 🔍 شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

🎜 معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است ...

📷 پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی، 📖 راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

کتابخانهٔ گنجور