گنجور

شمارهٔ ۵۴۲

 
جامی
جامی » دیوان اشعار » فاتحة الشباب » غزلیات
 

دل خون و جان فگار و جگرریش و سینه چاک

هم خود بگوی چون نکشم آه دردناک

بیمار پرسیی بکن ای یار مهربان

کافتاده ام ز هجر تو در بستر هلاک

آلوده کرد دامنم از خون دل سرشک

واحسرتا که خاصیت این داد عشق پاک

عطر کفن ز خاک درت کردم آرزو

آخر ببین که می برم این آرزو به خاک

بویت شنید غنچه و گل هم که می کند

این جامه پاره پاره و آن خرقه چاک چاک

گر پر شود جهان همه از ماه منظران

والله لست انظر طوعا الی سواک

گفتم که جامی از غم عشق تو مرد گفت

گر همچو او هزار بمیرد مرا چه باک



🖰 با دو بار کلیک روی واژه‌ها یا انتخاب متن و کلیک روی آنها می‌توانید آنها را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

🖐 شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف) | 🔍 شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

🎜 معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است ...

📷 پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی، 📖 راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

گنجینهٔ گنجور