گنجور

شمارهٔ ۵۳

 
جامی
جامی » دیوان اشعار » فاتحة الشباب » غزلیات
 

بس که می آیم به کویت شرم می آید مرا

چون کنم جای دگر خاطر نیاساید مرا

از سر کویت من بی صبر و دل هر جا روم

گر چه باغ خلد باشد دل فرو ناید مرا

هر طرف صد خوبرو در جلوه نازند لیک

از همه نظاره روی تو می باید مرا

وه چه گفتم من که بینم گاه گاهی روی تو

دیگری را خوبرو گفتن نمی شاید مرا

بی خودی من ز عشقت گر چه از حد درگذشت

هر که بیند روی تو معذور فرماید مرا

گر تو را باشد گهی پروای غم فرسودگان

نیست غم گر جان و دل از غم بفرساید مرا

گفته ای جامی کم است از خاک پای ما بسی

زین تفاخر شاید ار سر بر فلک ساید مرا



🖰 با دو بار کلیک روی واژه‌ها یا انتخاب متن و کلیک روی آنها می‌توانید آنها را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

🖐 شماره‌گذاری ابیات | وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف) | 🔍 شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

🎜 معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است ...

📷 پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی، 📖 راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

کتابخانهٔ گنجور