گنجور

شمارهٔ ۵۰۴

 
جامی
جامی » دیوان اشعار » فاتحة الشباب » غزلیات
 

چون به خواری خواستی راند آخرم از کوی خویش

کاشکی بارم نمی دادی ز اول سوی خویش

آب رویم تا ز خاک پای توست ای سرو ناز

کس نبینم در همه عالم به آب روی خویش

با تو وصل ما همین باشد که از تیغ جفا

خون ما ریزی و آمیزی به خاک کوی خویش

چون به شکل ابروی توست استخوان پهلویم

کرده ام پیوسته دل را جای در پهلوی خویش

تا رخت را از صفا آیینه می دارند خلق

برنمی دارم سر از آیینه زانوی خویش

گر نه چون موی میانت باشد اندر لاغری

بگسلانم رشته جان از تن چون موی خویش

قتل جامی غمزه را فرما به دست خود مکش

زحمت او دور دار از ساعد و بازوی خویش



🖰 با دو بار کلیک روی واژه‌ها یا انتخاب متن و کلیک روی آنها می‌توانید آنها را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

🖐 شماره‌گذاری ابیات | وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف) | 🔍 شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

🎜 معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است ...

📷 پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی، 📖 راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

ساغر