چون به خواری خواستی راند آخرم از کوی خویش
کاشکی بارم نمی دادی ز اول سوی خویش
آب رویم تا ز خاک پای توست ای سرو ناز
کس نبینم در همه عالم به آب روی خویش
با تو وصل ما همین باشد که از تیغ جفا
خون ما ریزی و آمیزی به خاک کوی خویش
چون به شکل ابروی توست استخوان پهلویم
کرده ام پیوسته دل را جای در پهلوی خویش
تا رخت را از صفا آیینه می دارند خلق
برنمی دارم سر از آیینه زانوی خویش
گر نه چون موی میانت باشد اندر لاغری
بگسلانم رشته جان از تن چون موی خویش
قتل جامی غمزه را فرما به دست خود مکش
زحمت او دور دار از ساعد و بازوی خویش
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: در این شعر، شاعر از حسرت و اندوه ناشی از جدایی و عشق سخن میگوید. او به معشوقش اشاره میکند و از سادگی و بیپناهیاش در برابر محبت و سختیهایی که از این عشق متحمل شده، سخن به میان میآورد. احساس درونی او نشاندهنده وابستگی شدید به معشوق است و از زخمهای ناشی از بیوفایی و جدایی میگوید. شاعر همچنین از تحمل درد و ناتوانی خود در دوری از معشوق سخن میگوید و ابراز میکند که همه وجودش در پی وصال اوست. در نهایت، او از باطن خود و عشق بیپایانش به معشوق میگوید و این عشق را بزرگترین الماس زندگیاش میداند.
هوش مصنوعی: وقتی به ناچار تصمیم گرفتی که مرا از خانهات بیرون کنی، ای کاش اصلاً مرا به اینجا نمیآوردی.
هوش مصنوعی: من تا زمانی که خاک پای تو را در آب بگاوم، زندگی میکنم و جز تو هیچکس را در این دنیا نمیبینم.
هوش مصنوعی: به همراهی تو همین کافی است که از ظلم و ستم تو، خون ما ریخته شود و با خاک کوی تو آمیخته گردد.
هوش مصنوعی: من به خاطر زیبایی ابروی تو، استخوان پهلوی خود را به شکل آن ساختهام و همیشه دل را در کنار خودم نگه داشتهام.
هوش مصنوعی: من هرگز سرم را از آینهای که زیبایی رخت را در آن به تصویر میکشد برنمیدارم، زیرا مردم همچنان به تماشای آن میپردازند.
هوش مصنوعی: اگر موهای تو در لاغری و نازکی نباشد، مانند آن، من نیز میتوانم رشته جانم را از بدنم بگسلانم، همانطور که موهای خود را میشکافم.
هوش مصنوعی: بیا به محضرت خدمت کنم و زحمتت را کم کنم؛ هرگز از طاقت خودت به زحمت نیفتی و به دیگران آزار نرسانی.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
نوبهار تازه پیدا کرد رنگ و بوی خویش
برگرفت از باد مشکین گل نقاب از روی خویش
بوستان چون جلوه زد گل را بطرف جوی خویش
کرد گل عاشق جهانرا بر رخ نیکوی خویش
مرغ دستانزن بلحن حلق دستانگوی خویش
[...]
ای جفا آموخته، از غمزه بدخوی خویش
نیکویی ناموزی آخر از رخ نیکوی خویش
می روم در راه بیداد و جفا از خوی بد
بد نباشد گر دمی باز ایستی از خوی خویش
چون تنم از ناتوانی موی شد بی هیچ فرق
[...]
ای کجی آموخته پیوسته از ابروی خویش
راستی هم یادگیر از قامت دلجوی خویش
کعبه ما کوی تست، از کوی خود ما را مران
قبله ما روی تست، از ما مگردان روی خویش
سر ببالین فراغت هر کسی شب تا بروز
[...]
روزی این بیگانگی بیرون کند از خوی خویش
آشنای ما شود مارا بخواند سوی خویش
هم رسد روزی که در کار بد آموز افکند
این گره کامروز افکندهست بر ابروی خویش
لازم ناکامی عشق است استغنای حسن
[...]
گر شوی نکهتشناس نکهت گیسوی خویش
از گریبان گل و سنبل بدزدی بوی خویش
بهر خونریز دو عالم جنبش مویی بسست
زحمت چین بی سبب مپسند بر ابروی خویش
نقد جان ناقص عیار و عشق مفلس تنگدست
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.