گنجور

شمارهٔ ۵۰۳

 
جامی
جامی » دیوان اشعار » فاتحة الشباب » غزلیات
 

کشتی مرا ز هجر رخ جانفزای خویش

ای ناخدای ترس بترس از خدای خویش

زاهد که جا به گوشه محراب می کند

گر بیند ابروی تو نماند به جای خویش

حیف است بر زمین کف پای تو فرش کن

از پرده های دیده من زیر پای خویش

کوته فتاد رشته عمرم خدای را

یک تار مو ببخش ز زلف دو تای خویش

دور از رخ تو ماند دلم بی سرود عیش

بلبل چو گل ندید فتاد از نوای خویش

از خویش و آشنا همه بیگانه گشته ام

تا دیده ام سگان تو را آشنای خویش

تو پادشاه حسنی و جامی گدای تو

ای پادشاه مرحمتی بر گدای خویش



🖰 با دو بار کلیک روی واژه‌ها یا انتخاب متن و کلیک روی آنها می‌توانید آنها را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

🖐 شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف) | 🔍 شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

🎜 معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است ...

📷 پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی، 📖 راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

گنجینهٔ گنجور