گنجور

شمارهٔ ۴۸۱

 
جامی
جامی » دیوان اشعار » فاتحة الشباب » غزلیات
 

آن سفر کرده که جان رفت مرا بر اثرش

هست ماهی که نیاورد به من کس خبرش

نازنینی که کنون خاسته از مسند ناز

کی بود طاقت رنج ره و تاب سفرش

گر چه از رفتن او می رودم صبر و شکیب

هر کجا رفت خدایا به سلامت ببرش

مبر ای باد بدان سو نفس سرد مرا

که مبادا رسد آسیب به گلبرگ ترش

ماند وابسته گل بلبل غافل در باغ

عاریت کاش توانم ستدن بال و پرش

چون بمیرم به سر راه ویم دفن کنید

که چو آید به سر خاک من افتد گذرش

شد چنان زار ز غمهای جدایی جامی

که ندیده ست کسی هرگز ازان زارترش



🖰 با دو بار کلیک روی واژه‌ها یا انتخاب متن و کلیک روی آنها می‌توانید آنها را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

🖐 شماره‌گذاری ابیات | وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف) | 🔍 شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

🎜 معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است ...

📷 پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی، 📖 راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

ساغر