گنجور

 
جامی
 

گوشه برقع فتاد از طرف رخ آن ماه را

کشف شد نور تجلی عارف آگاه را

مایل طوبی نیاید سایه سرو قدت

منصب عالی چه لایق همت کوتاه را

در دعا جز دولت وصلت نمی خواهد دلم

یاد کن روزی دعاگویان دولت خواه را

شد کمان قامتم را رشته های اشک زه

تا گشایم بهر صید وصل تیر آه را

بار هجران تو کوه است این تن لاغر چو کاه

طاقت کوهی چنان تا کی بود این کاه را

راه در بند است با کوی تو رو چون آورم

گرنه لطفت بر من بیدل گشاید راه را

کوس خاقانی زند جامی در اقلیم سخن

گر فتد نظمش قبول طبع شروانشاه را

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

برای حاشیه‌گذاری باید در گنجور ثبت نام کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.