گنجور

شمارهٔ ۴۰۹

 
جامی
جامی » دیوان اشعار » فاتحة الشباب » غزلیات
 

چه خجسته صبحدمی کزان گل نورسم خبری رسد

ز شمیم جعد معنبرش به مشام جان اثری رسد

نزنم دمی به هوای او که مرا ز خوان عطای او

نه حواله المی شود نه نواله جگری رسد

به زلال وصل خود ز دلم بنشان حرارت شوق را

که مباد از آتش آه من به تو آفت شرری رسد

به خدنگ های جفای تو چه بلا خوشم که هنوز ازان

ز دلم نکرده یکی گذر ز قفای آن دگری رسد

همه را همیشه را نظاره تو میسر است خوشا کسی

که گهی ز چشم عنایت تو به دولت نظری رسد

نکشم قدم ز راه طلب من بیدل ار چه بود عجب

که به دست مفلس بینوا چو تو قیمتی گهری رسد

شب جامی از ظلمات هجر تو تیره شد چه شود اگر

ز فروغ صبح وصالت این شب تیره را سحری رسد



🖰 با دو بار کلیک روی واژه‌ها یا انتخاب متن و کلیک روی آنها می‌توانید آنها را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

🖐 شماره‌گذاری ابیات | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

🎜 معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است ...

📷 پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی، 📖 راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

کتابخانهٔ گنجور