گنجور

 
جامی
 

دوش چشم من به خواب و بخت من بیدار بود

شب همه شب مونس جانم خیال یار بود

دیدمش در خواب چون بیدار شد بخت اندکی

اینقدر زین بخت خواب آلود هم بسیار بود

لعل او در خنده هر باری که شکربار گفت

در برابر چشم من از گریه گوهربار بود

لذت شیرینی گفتار او در جان بماند

الله الله این چه لبهای شکرگفتار بود

وه که رفت از خاطرم در خواب با من هر چه گفت

گر چه کار من همه شب تا سحر تکرار بود

روز در چشمم شب تیره ست بی رخسار او

ای خوش آن روزی که چشم من بر آن رخسار بود

خواب خوش بادت حلال ای دیده چون جامی به خواب

دید امشب آنچه عمری بهر آن بیدار بود