گنجور

شمارهٔ ۳۲۱

 
جامی
جامی » دیوان اشعار » فاتحة الشباب » غزلیات
 

چو محمل بسته بر عزم سفر جانان برون آید

به همراهی او صد کاروان جان برون آید

ندارد هیچ کس تاب وداع او بگوییدش

که بر بیچارگان رحمی کند پنهان برون آید

مبند آن ماه گو محمل که می گریند صد بی دل

نشاید کاروانی را که در باران برون آید

چو گریم بر گرفتاران دل سیل بلا گردد

مرا هر قطره خون کز دیده گریان برون آید

ز سینه با خیالش رفت جان آری گه رفتن

خوش است از صاحب خانه که با مهمان برون آید

من بی دل چو از شوق خط و رخسار او میرم

ز خاکم جای سبزه لاله و ریحان برون آید

نداند جز فغان جامی زبانش چون جرس گویی

برای آن بود کز وی همین افغان برون آید



🖰 با دو بار کلیک روی واژه‌ها یا انتخاب متن و کلیک روی آنها می‌توانید آنها را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

🖐 شماره‌گذاری ابیات | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

🎜 معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است ...

📷 پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی، 📖 راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

کتابخانهٔ گنجور