گنجور

 
جامی

رخ خود به خون نگارم که نگار من نیامد

غم او چو کشت زارم به مزار من نیامد

به کنار جو ندیدم چو قدش به باغ سروی

که ز آب دیده جویی به کنار من نیامد

خط سبزه کامد از گل که ز پی رسیدم اینک

چه کنم چو این بشارت ز بهار من نیامد

به کدام کاسه سر خوش زیم از شراب راحت

به سرم چو زخم سمی ز سوار من نیامد

به رهش چو خاک گشتم چه به وقت بود گریه

که به پشت پاش باری ز غبار من نیامد

چو دهم به او دلی را که خراب ازوست کارم

به چه کار آید او را چو به کار من نیامد

زر چهره ساخت جامی ز دو دیده سرخ یعنی

که ز کان عشق نقدی به عیار من نیامد

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
امیرخسرو دهلوی

گل نو رسید و بویی ز بهار من نیامد

چه کنم نسیم گل را که ز یار من نیامد

دل من چرا چو غنچه نشود دریده صد جا؟

که صبا رسید و بویی ز نگار من نیامد

اگر، ای حریف، داری نظری به روی یاری

[...]

کمال خجندی

خبری ز هیچ قاصد زه دیار من نیامد

چه سیاه نامه بیکی که ز یار من نیامد

از ازل که رفت قسمت غم و شادی ای به هر کس

غم بار جز نصیبه دل زار من نیامد

همه روز بر رخ از گریه چه سود در غلطان

[...]

رفیق اصفهانی

چکنم که باز آمد شب و یار من نیامد

بگذشت روز و شمع شب تار من نیامد

مه من که بود شمع شب تار من ندانم

که پس ار وفات من چون به مزار من نیامد

ز کنار غیر گفتم به کنارم آید اما

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه