گنجور

 
کمال خجندی
 

خبری ز هیچ قاصد زه دیار من نیامد

چه سیاه نامه بیکی که ز یار من نیامد

از ازل که رفت قسمت غم و شادی ای به هر کس

غم بار جز نصیبه دل زار من نیامد

همه روز بر رخ از گریه چه سود در غلطان

که شب آن دری که غلط بکنار من نیامد

بشمار زلف گفتم ز لب تو بوسه گیرم

چکنم که عقد زلفت بشمار من نیامد

قلم مصور چین چو کشید نقشها بین

که جها کشید و نقشی به نگار من نیامد

به فرشتگان رحمت برم از غمت شکایت

که مرا حبیبه کشت و به مزار من نیامد

چه عجب کمال اگر جان بلب آرده از فراقت

چو لب تو مرهم جان فگار من نیامد

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

برای حاشیه‌گذاری باید در گنجور ثبت نام کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.