گنجور

 
جامی

ای خاک ره تو عرش را تاج

یک پایه ز قدر توست معراج

تو در یتیمی و تو را جای

برتر ز همه چو درة التاج

فخر تو به فقر و تاجداران

آورده به فرق بر درت باج

در تیره شب ضلال خذلان

نور تو شده سراج وهاج

آیات تو در زمانه ظاهر

چون شبگون خط ز صحفه عاج

بر روی زده کف خجالت

با جود کف تو بحر مواج

مشتاق ره تو را مغیلان

در زیر قدم حریر و دیباج

جامی که ز تندباد عصیان

شد خرمن طاعتش به تاراج

اکنون ره معذرت گرفته

مسکین به شفاعت تو محتاج

 
 
نسکبان اندروید
نظامی

بازی که نشد به خورد محتاج

رغبت نکند به هیچ دراج

کمال‌الدین اسماعیل

ای لطف تو در تن هنرجان

وی لفظ تو بر سر فلک تاج

از بهر قبول خویش کرده

جان لطف تو در ضمیر ادراج

روشن ز حدیث تو خرد را

[...]

فتحعلی‌شاه

ای بر سر جمله دلبران تاج

ای داده به پسته‌ات شکر باج

روی تو که هست چون گل تر

زلف تو که هست چون شب داج

گل‌های چمن نموده غارت

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه