گنجور

 
جامی

دلم پیرانه سر با خردسالی ست

که باغ حسن را نازک نهالی ست

شکار آهوی شیرافکن اوست

به صحرای ختن هر جا غزالی ست

خیالش تا به چشمم جای کرده ست

همه عالم به چشم من خیالی ست

نشانی از شرار سینه ماست

به رویش هر کجا افتاده خالی ست

ز کیوان برتر است ایوان وصلش

خوشا آن مرغ کو را پر و بالی ست

به هر پهلو که گردد دل چو قرعه

بر او حرف غم فرخنده فالی ست

نه شعر است این که جامی می سراید

گرفتاران دل را حسب حالی ست

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
ناصر بخارایی

مرا ای ماه روزی بی تو سالی‌ست

تو را هر دم ز مشتاقان ملالی‌ست

اگر چه از فراقت در وبالم

مدامم با خیال تو وصالی‌ست

دل مجروح من گم شد و گر باز

[...]

سلیمی جرونی

مرا با مهر تو پیوسته حالی ست

که جز آن هر چه می بینم خیالی ست

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه