گنجور

شمارهٔ ۱۹

 
جامی
جامی » دیوان اشعار » فاتحة الشباب » قصاید
 

بانگ رحیل از قافله برخاست خیز ای ساربان

رختم بنه بر راحله آهنگ رحلت کن روان

بندش ز زانو برگشا بهر حدی برکش نوا

ساز از نوای جانفزا بر وی سبک بار گران

ناقه ز الحان عرب آسوده از رنج و تعب

طی می کند با صد طرب یک روزه ره در یک زمان

جز قصه سلمی مگو تا ره شود از ذکر او

کوته که آمد پیش رو پیدای ناپیدا کران

تیهی به غایت پر خطر خالی ز راه و راهبر

نی در وی از جنی اثر نی در وی از انسی نشان

دور افق ارجای او عرض فلک پهنای او

گم گشته در صحرای او مساحی وهم و گمان

بری ست پر حر ای عجب دوزخ صفت ذات اللهب

بر ریگ او یربوع و ضب افتاده چون ماهی طپان

گر آب جویی سال و مه ناری سوی یک قطره ره

جز آنکه گرید گه به گه بر تشنگانش آسمان

هست از سراب تو به تو بحری شگرف و سو به سو

صد کشتی از ناقه در او گشته روان بی بادبان

بسته به هر یک محملی بنشسته در وی مقبلی

وز پی حدی کن بیدلی خوش لهجه و شیرین زبان

من هم به فقر و فاقه خوش در خیل ایشان ناقه کش

ناقه کش اما ناقه وش داده به دست دل عنان

نی هیچ جا منزل مرا نی دل به کس مایل مرا

من ناقه را و دل مرا سوی حریم جان کشان

یارب مدینه است این حرم کز خاکش آید بوی جان

یا ساحت باغ ارم یا عرصه روض الجنان

بادش نسیم مشکسا آبش زلال جانفزا

خاکش بود کحل جلا در دیده اهل عیان

چون کعبه آمد قبله گه بر طایفان بگشاده ره

هر سنگ ازو سنگ سیه هر کنج بامش ناودان

جانها قدم کرده ز سر بهر طوافش رهسپر

فرض مطافش کرده پر مرغان قدسی آشیان

اطلال او خیرالطلل ربعش دل و جان را محل

هر دمنه اش ضرب المثل در خرمی چون بوستان

خرم ازان باران و نم کاید ز دریای قدم

رویاند از خاک دژم گلهای حسن جاودان

گلهای حسن معنوی عشق کهن را زان نوی

گر شمه ای زان بشنوی چون بلبل آیی در فغان

حسنی که بر مه تافته مه جیب خود بشکافته

در جنت از وی یافته سرمایه خیرات حسان

سرچشمه آن حسن اگر خواهی که یابی زودتر

تا روضه خیرالبشر مرکب ز همت کن پران

سلطان اقلیم وفا شاه سریر اصطفا

سر دفتر صدق و صفا سرمایه امن و امان

کافی الوری هادی السبل ختم اولوالعزم از رسل

مشکل گشای جزو و کل فرمانروای انس و جان

دریای امکان و قدم بودند در طغیان به هم

او در میانشان از کرم شد برزخ لایبغیان

بحر است جان انورش ساحل لب جان پرورش

باشد طفیل گوهرش محصول کان کن فکان

قرآن که با آی و سور دارد ز اعجازش اثر

از مثل آن عاجز شمر فکر همه اهل بیان

هر حرف ازان خوش زمزمه شد بهر تلقین همه

سر ازل را ترجمه راز ابد را ترجمان

از رشک آن بگسیخته بر خاک خذلان ریخته

نظمی که بود آویخته در کعبه بهر امتحان

می ساخت روشن راه را دعوت کنان بدخواه را

بشکست قرص ماه را بر گوشه این گرد خوان

چون فوت شد عصر از علی از بهر وی نز کاهلی

گشت از دعایش منجلی از غرب شمس خاوران

روزی که با خصم دغا شد لطف او برهان نما

الزام حجت را حصا شد در کفش تسبیح خوان

حنانه آمد در حنین از فرقت آن نازنین

آن دم که شد منبرنشین بر سامعان گوهر فشان

اشجار را بهر کف آواز داد از هر طرف

پیشش زدند از دور صف شد در قفای آن نهان

شد سوی اعدا از کرم زد پیش او از حال سم

بزغاله مسموم دم کز وی نیالاید دهان

شد بر در غار محن بهرش عناکب پرده تن

تا از حسود پرفتن بر جان او ناید زیان

بر رغم بدخواهان دین شد پیش تیر و تیغ کین

چون بیضه های آهنین بیض حمامش پاسبان

با فرقه از دین بری در معنی پیغمبری

چون زد دم از دعویگری شد ذیب و ضب شاهد بر آن

می شد به وفق رای او در ره کمین مولای او

در سجده پیش پای او بنهاد سر شیر ژیان

کف بر بزی کش از کبر پستان نبود از شیر تر

مالید و شد پر شیر تر پستانش از میش جوان

زاندک طعامی در دمی اطعام کرده عالمی

وان طعمه بی بیش و کمی باقی به جایش همچنان

صد تشنه بی راه و رو بود از کف او آب جو

از فرجه انگشت او شد آب جوشان چشمه سان

می رفت یارش تیره شب دادش به کف چوبی عجب

شد چوب شمع بی لهب یا خود چراغ بی دخان

سایه نبودش همچو خور وین طرفه تر کاندر سفر

از تاب خور بالای سر بودی سحابش سایه بان

در حرب خصم بد نهاد ایزد پی دفع فساد

از ما رمیتش تیر داد از قاب قوسینش کمان

هرگه نهاده پا برون از تنگنای چند و چون

یک گام او بوده فزون از عرصه کون و مکان

آن شب که می زد از حرم بر مسجد اقصی علم

می راند تا ملک قدم یکران همت زیر ران

می شد قرین جان و تن تا بارگاه ذوالمنن

نی جان رهین ما و من نی تن اسیر خان و مان

گفتش به گوش هوش در اسرار غیبی سر به سر

دانای بی فکر و نظر گویای بی کام و زبان

بر امت گستاخ وی گردد بساط لطف طی

گر ننهد آن فرخنده پی پای شفاعت در میان

از رفتگان خفته خوش کی حشر گردد پرده کش

تا طلعت خورشیدوش ننماید از برد یمان

هر خرق عادت کاولیا بر خلق عالم برملا

ظاهر کنند آن را جدا از معجزات او مدان

اوصاف او پیش خرد بیرون بود از حد و عد

حاشا که در عمر ابد آخر شود این داستان

نبود درین دیر کهن از نعت او خوشتر سخن

زین نکته جامی بس مکن تا تاب داری و توان

نعتش ز بس فرخندگی جان را دهد پایندگی

هست آن زلال زندگی می باش ازان رطب اللسان



🖰 با دو بار کلیک روی واژه‌ها یا انتخاب متن و کلیک روی آنها می‌توانید آنها را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

🖐 شماره‌گذاری ابیات | وزن: مستفعلن مستفعلن مستفعلن مستفعلن (رجز مثمن سالم) | 🔍 شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

🎜 معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است ...

📷 پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی، 📖 راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

کانال رسمی گنجور در تلگرام