گنجور

 
جامی
 

هم ز وی آورند کآخر کار

چون شد این درد بر دلش بسیار

چهره خور چو زرد فام شدی

شیخ دین بر کنار بام شدی

اشک چون ریختی گهر سفتی

رو به خورشید کردی و گفتی

کای جهانگرد آسمان پیمای

شب تاریک کاه روز افزای

ز اول بامداد کز سر کوه

سر زدی با هزار فر و شکوه

تا به اکنون که کردی از تگ و پوی

زرد رو در دیار فرقت روی

تیغ آهیخته زیر پا دیدی

کوههای بلند ببریدی

بس بیابان ژرف پی در پی

که به یک قرص گرم کردی طی

از بسی بحرها به زورق زر

برگذشتی ز موج ناشده تر

ده به ده کو به کو شهر به شهر

یافتند از فروغ فیض تو بهر

هیچ جا دلشکسته ای دیدی

وز خود و خلق رسته ای دیدی

کش ازین غم به دل بود دردی

یا ازین راه بر رخش گردی

سخنان گفتی اینچنین بسیار

تا شدی آفتاب نادیدار

بعد ازان آمدی فرو از بام

همچنان بی قرار و بی آرام

بی قراری عشق بی تمکین

جز به مردن نباشدش تسکین

بلکه آنان که مست این جام اند

چون بمیرند هم نیارامند

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

برای حاشیه‌گذاری باید در گنجور ثبت نام کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.