گنجور

 
جامی

کشته عشق بوعلی دقاق

آن در آیین عشقبازی طاق

روزی این درد از دلش زد سر

به مناجات گفت در منبر

کای خداوند آسمان و زمین

نه مکان از تو خالی و نه مکین

جلوه گر در بلند و پست تویی

قصه کوتاه هر چه هست تویی

از تو با خلق لافها زده ام

در چندین گزافها زده ام

روز محشر که سازیم زنده

مکن از روی خلق شرمنده

گر ندانی سزای خویشتنم

کسوت صوفیان مکن ز تنم

که اگر مؤمنم و گر گبرم

نیست از زی صوفیان صبرم

در کفم رکوه و عصایی نه

در بوادی دوزخم سر ده

تا به هر وادیی که روی آرم

نوحه جانگداز بردارم

بر خود از درهای گوناگون

ریزم از دیده آب و از دل خون

چون نباشد به قربتم فرمان

پرورم جان به نوحه حرمان

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
عنصری

چون بیامد بوعده بر سامند

آن کنیزک سبک زبام بلند

برسن سوی او فرود آمد

گفتی از جنبشش درود آمد

جان سامند را بلوس گرفت

[...]

مسعود سعد سلمان

چیست آن کاتشش زدوده چو آب

چو گهر روشن و چو لؤلؤ ناب

نیست سیماب و آب و هست درو

صفوت آب و گونه سیماب

نه سطرلاب و خوبی و زشتی

[...]

ابوالفرج رونی

ثقة الملک خاص و خازن شاه

خواجه طاهر علیک عین الله

به قدوم عزیز لوهاور

مصر کرد و ز مصر بیش به جاه

نور او نور یوسف چاهی است

[...]

سنایی

ابتدای سخن به نام خداست

آنکه بی‌مثل و شبه و بی‌همتاست

خالق الخلق و باعث الاموات

عالم الغیب سامع الاصوات

ذات بیچونش را بدایت نیست

[...]

وطواط

الترصیع مع التجنیس

تجنیس تام

تجنیس تاقص

تجنیس الزاید و المزید

تجنیس المرکب

[...]