گنجور

 
جامی

معتمر گفت با وی از دل پاک

کای عیینه مباش اندهناک

کانچه دارم ز ملک و مال به کف

گرچه اسباب حشمت است و شرف

همه صرف تو می کنم امروز

تا شوی بر مراد خود فیروز

دست او را گرفت مشفق وار

برد یکسر به مجلس انصار

گفت بعد از سلام با ایشان

کای به ملک صفا وفاکیشان

این جوان کیست در میان شما

چیست در حق او گمان شما

همه گفتند با جمال نسب

هست شمعی ز دودمان عرب

گفت کو را بلایی افتاده ست

در کمند هوایی افتاده ست

چشم می دارم از شما یاری

وز سر مرحمت مددکاری

بهر مطلوبش اختیار سفر

بر دیار بنی سلیم گذر

همه سمعا و طاعت گویان

معتمر را به جان رضا جویان

بر نجیب اشتران سوار شدند

متوجه بدان دیار شدند

می بریدند کوه و صحرا را

پرس پرسان دیار ریا را

تا به منزلگهش پی آوردند

پدرش را ازان خبر کردند

کردشان شاد و خرم استقبال

با کسان گفت تا به استعجال

فرش های نفیس افکندند

نطعهای عجب پراکندند

هر کسی را به جای وی بنشاند

وز ثنا گوهرش به فرق فشاند

آنچه حاضر ز گله بود و رمه

کشت و پخت و کشید پیش همه

معتمر گفت کای جمال عرب

همه کار تو در کمال ادب

نخورد کس ز سفره و خوانت

تا ز بحر نوال و احسانت

حاجت جمله را روا نکنی

آرزوی همه عطا نکنی

گفت کای سوی صدق روی شما

چیست از بنده آرزوی شما

گفت هست آنکه گوهر صدفت

اختر برج عزت و شرفت

با عیینه که فخر انصار است

نیک کردار و راست گفتار است

گوهر سلک اتصال شود

رازدار شب وصال شود

گفت تدبیر کار و بار او راست

واندر این کار اختیار او راست

با وی این را بگویم از آغاز

آنچه گوید به مجلس آرم باز