گنجور

 
جامی

از رخ شاهزاده گلخنیی

یافت در دل ز مهر روشنیی

شد چو از ره سواره بگذشتی

گلخنی در نظاره گم گشتی

چو در آمد ز درد عشق ز پای

ساخت در تنگنای گلخن جای

چند گه شاهزاده ره پیمود

گلخنی در نظاره گه ننمود

به لطافت بهانه ای بر ساخت

مرکب خود به سوی گلخن تاخت

گلخنی چون لقای شاه بدید

نقد هستی به پای شاه کشید

چشم و دل بر جمال جانان دوخت

ژنده اش ز آتشی که بود افروخت

شعله از ژنده در تنش آویخت

او ز دیدار شه نظر بگسیخت

داشت حیران به روی دوست نظر

نه ز تن نی ز ژنده داشت خبر

شه ز رحمت به سوی او چو شتافت

غیر خاکسترش به جای نیافت

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
عنصری

چون بیامد بوعده بر سامند

آن کنیزک سبک زبام بلند

برسن سوی او فرود آمد

گفتی از جنبشش درود آمد

جان سامند را بلوس گرفت

[...]

مسعود سعد سلمان

چیست آن کاتشش زدوده چو آب

چو گهر روشن و چو لؤلؤ ناب

نیست سیماب و آب و هست درو

صفوت آب و گونه سیماب

نه سطرلاب و خوبی و زشتی

[...]

ابوالفرج رونی

ثقة الملک خاص و خازن شاه

خواجه طاهر علیک عین الله

به قدوم عزیز لوهاور

مصر کرد و ز مصر بیش به جاه

نور او نور یوسف چاهی است

[...]

سنایی

ابتدای سخن به نام خداست

آنکه بی‌مثل و شبه و بی‌همتاست

خالق الخلق و باعث الاموات

عالم الغیب سامع الاصوات

ذات بیچونش را بدایت نیست

[...]

وطواط

الترصیع مع التجنیس

تجنیس تام

تجنیس تاقص

تجنیس الزاید و المزید

تجنیس المرکب

[...]