گنجور

 
جامی

هر که را دیده نی به حق بیناست

دیده او به دید حق نه سزاست

تا نگردد به حکم «بی یبصر»

دیده تو به عین حق ناظر

نیست امکان جمال حق دیدن

گل ز باغ شهود حق چیدن

چون تو سازی روان ز نافله ها

به دیار قبول قافله ها

بر قوای تو وحدت و اطلاق

غالب آید به قدر استحقاق

چشم و گوش و زبان تو هر یک

عین هستی حق شود بی شک

وصف امکان شود در او مغلوب

منصبغ یابی اش به حکم وجوب

فعل و ادراک در همه حالت

به تو باشد مضاف و حق آلت

گرددت پیش صوفیان کرام

متقرب به قرب نافله نام

وگر آن رتبه ات شود حاصل

که تو آلت شوی و حق فاعل

هر که عرف مقربان داند

اهل قرب فرایضت خواند

ور کنی این دو قرب را با هم

جمع باشی یگانه عالم

نقد قربین حاصل تو بود

قاب قوسین منزل تو بود

ور ز همت کمی بلند روی

که مقید به جمع هم نشوی

دوران باشدت درین سه مقام

بی تقید به قید هیچکدام

پا ز عالی نهی سوی اعلی

سرفرازی به اوج او ادنی

این مقام نبی ست وان که قوی

باشد اندر وراثت نبوی

حبذا عارفی ز خود رسته

به مقامات قرب پیوسته

شده از قید خویشتن مطلق

ذات او وصف او شده همه حق

هر که افتد به آب و گل نظرش

شود از خود تصور بشرش

چون شود کشف سر ربانی

سر زند زو صدای سبحانی

گوید ار زانکه بنده ام حق کو

ور حقم چیست از من این تک و پو

افتد از حیرتش به کار گره

همچو آن گربه سنج خواجه ده

 
نسک‌بان: جستجو در متن سی‌هزار کتاب فارسی
sunny dark_mode