گنجور

 
جامی

روزی آن نوجوان به عارف گفت

کای شناسای رازهای نهفت

چون تو را دل اسیر معنی بود

عشق معنی ز صورت اولی بود

حسن معنی نمی شود سپری

عشق آن باشد از زوال بری

عشق تو چون فتاد در کم و کاست

خاطر تو ز من رمیده چراست

مرد عارف چو آن سؤال شنید

از جواب سؤال چاره ندید

گفت آنجا که جلوه معنیست

وهم نقص و زوال را ره نیست

حسن او لایزال و لم یزل است

عشق آن بی قصور و بی خلل است

هر که را زد جمال معنی راه

دست تغییر ازان بود کوتاه

لیک معنی جز از لباس صور

نشود جلوه گر بر اهل نظر

رخ ز هر صورتی که بنماید

به جمال خودش بیاراید

جرعه حسن خود بر او ریزد

حلیه خویش ازو درآویزد

عالمی مبتلای او گردد

پایبند وفای او گردد

لیک هر یک به قدر همت خویش

گیرد آیین عشق ورزی پیش

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
عنصری

چون بیامد بوعده بر سامند

آن کنیزک سبک زبام بلند

برسن سوی او فرود آمد

گفتی از جنبشش درود آمد

جان سامند را بلوس گرفت

[...]

مسعود سعد سلمان

چیست آن کاتشش زدوده چو آب

چو گهر روشن و چو لؤلؤ ناب

نیست سیماب و آب و هست درو

صفوت آب و گونه سیماب

نه سطرلاب و خوبی و زشتی

[...]

ابوالفرج رونی

ثقة الملک خاص و خازن شاه

خواجه طاهر علیک عین الله

به قدوم عزیز لوهاور

مصر کرد و ز مصر بیش به جاه

نور او نور یوسف چاهی است

[...]

سنایی

ابتدای سخن به نام خداست

آنکه بی‌مثل و شبه و بی‌همتاست

خالق الخلق و باعث الاموات

عالم الغیب سامع الاصوات

ذات بیچونش را بدایت نیست

[...]

وطواط

الترصیع مع التجنیس

تجنیس تام

تجنیس تاقص

تجنیس الزاید و المزید

تجنیس المرکب

[...]