گنجور

 
جامی
 

هر که را عقل خرده بین باشد

پیش وی این سخن یقین باشد

کاسمان و زمین و هر چه در او

باشد از جسم و جان چه کهنه چه نو

نیست آن را ز صانعی چاره

که بود فیض بخش همواره

خانه بی صنع خانه ساز که دید

نقش بی دست خامه زن که شنید

هر چه آورده سوی هستی پی

یافته هستی و بقا از وی

نه عرض ذات او و نی جوهر

هر چه بندی خیال ازان برتر

همه محتاج او نشیب و فراز

و او مبرا ز احتیاج و نیاز

اول او بود و کاینات نبود

یافت زو جمله کاینات وجود

آخر او ماند و نماند کس

کنه او را جز او نداند کس

از همه در صفات و ذات جدا

لیس شی ء کمثله ابدا