گنجور

 
جامی
 

واحد است او به ذات خویش و احد

وحدتی برتر از شمار و عدد

هر که را وحدتش شود مشهود

از عدد فارغ است و از معدود

ساحت عزتش بود زان پاک

که کند کس توهم اشراک

ره به امکان نیافت همتایش

تنگنای محال شد جایش

گر خدا بودی از یکی افزون

کی بماندی جهان بدین قانون

در فیض وجود بسته شدی

تار و پود بقا گسسته شدی

همه عالم شدی عدم با هم

بلکه بیرون نیامدی ز عدم

داند آن کش ز عقل باشد بهر

که دو شه را چو جا شود یک شهر

سلک جمعیت از نظام افتد

رخنه در کار خاص و عام افتد

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

برای حاشیه‌گذاری باید در گنجور ثبت نام کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.