گنجور

 
جامی

هر که را عقل خرده بین باشد

پیش وی این سخن یقین باشد

کاسمان و زمین و هر چه در او

باشد از جسم و جان چه کهنه چه نو

نیست آن را ز صانعی چاره

که بود فیض بخش همواره

خانه بی صنع خانه ساز که دید

نقش بی دست خامه زن که شنید

هر چه آورده سوی هستی پی

یافته هستی و بقا از وی

نه عرض ذات او و نی جوهر

هر چه بندی خیال ازان برتر

همه محتاج او نشیب و فراز

و او مبرا ز احتیاج و نیاز

اول او بود و کاینات نبود

یافت زو جمله کاینات وجود

آخر او ماند و نماند کس

کنه او را جز او نداند کس

از همه در صفات و ذات جدا

لیس شی ء کمثله ابدا

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
عنصری

چون بیامد بوعده بر سامند

آن کنیزک سبک زبام بلند

برسن سوی او فرود آمد

گفتی از جنبشش درود آمد

جان سامند را بلوس گرفت

[...]

مسعود سعد سلمان

چیست آن کاتشش زدوده چو آب

چو گهر روشن و چو لؤلؤ ناب

نیست سیماب و آب و هست درو

صفوت آب و گونه سیماب

نه سطرلاب و خوبی و زشتی

[...]

ابوالفرج رونی

ثقة الملک خاص و خازن شاه

خواجه طاهر علیک عین الله

به قدوم عزیز لوهاور

مصر کرد و ز مصر بیش به جاه

نور او نور یوسف چاهی است

[...]

سنایی

ابتدای سخن به نام خداست

آنکه بی‌مثل و شبه و بی‌همتاست

خالق الخلق و باعث الاموات

عالم الغیب سامع الاصوات

ذات بیچونش را بدایت نیست

[...]

وطواط

الترصیع مع التجنیس

تجنیس تام

تجنیس تاقص

تجنیس الزاید و المزید

تجنیس المرکب

[...]