گنجور

 
جامی
 

عزلت سالکان بود به جسد

عزلت عارفان به هوش و خرد

آن بود عزلت جسد که مدام

بگسلی از همه چه خاص و چه عام

در بر اهل زمانه در بندی

جا بجز کنج خانه نپسندی

پا نفرسایی از خروج و دخول

لب نیالایی از کلام فضول

به مقالات خلق دم نزنی

به ملاقاتشان قدم نزنی

خسرشان عین سود انگاری

بخلشان محض جود پنداری

پیش ازان کت برد اجل ز همه

ببری رشته امل ز همه

عزلت هوش آنکه غیر خدای

در حریم دلت نیابد جای

واکنی اندک اندک اندیشه

از همه تا شوی یک اندیشه

چون یک اندیشگیت پیشه شود

دولت گه گهت همیشه شود

هر چه بند تو بندگی گردد

بندگی جمله زندگی گردد

بی نشان بنده ای شوی احدی

جان فشان زنده ای شوی ابدی

بی نشانی و جانفشانی تو

گردد اسباب زندگانی تو

mouse با دو بار کلیک روی واژه‌ها یا انتخاب متن و کلیک روی آنها می‌توانید آنها را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

format_list_numbered_rtl حذف شماره‌ها | وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون) | منبع اولیه: ویکی‌درج | linkرونوشت نشانی | content_copyرونوشت متن | share

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

music_note معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است ...

photo_camera پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی، support راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

برای حاشیه‌گذاری باید در گنجور ثبت نام کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.